قالب وردپرس پاتوق وردپرس افزونه وردپرس
خوانندگانموسیقی ایرانی

قمرالملوک وزیری

 

عاشقی محنت بسیار کشید

آتشی در سینه دارم

امان از این دل که داد

نرگس مست

مرغ سحر

 

 

قمرالملوک وزیری (۱۲۸۴ خورشیدی – ۱۳۳۸ خورشیدی)، نخستین زن خواننده ایرانی بود

قمرالملوک در تاکستان قزوین زاده شد. هنگام تولد پدر نداشت و در ۱۸ ماهگی مادرش هم مرد و از این زمان تحت سرپرستی مادربزرگش که روضه‌خوان زنانه حرم ناصرالدین شاه بود قرار گرفت. او در جایی گفته است: «من مدیون تربیت اولیهٔ خودم هستم. چرا که همان پامنبری کردن‌ها به من جرأت خوانندگی داد.»

قمرالملوک وزیری در سال 1284 در تاکستان قزوین بدنیا آمد. پدرش “سیدحسن” چند ماه قبل از بدنیا آمدن قمر فوت می کند و مادرش طوبی ( توبا یا فاطمه) که هنوز در مرگ همسرش سوگوار بود را هم در هشت ماهگی از دست می دهد. در حقیقت قمر در کودکی رنگی از پدر و مادر به خود ندید؛ لذا پس از مرگ آنها توسط مادربزرگش خیرالنساء (افتخار الذاکرین) سرپرستی شد که گاه در حرمسرای ناصرالدین شاه هم روضه می خواند ملا خیرالنسا که به بیماری فلج مبتلا بود و به کمک چوبدستی راه می‌رفت ، صدایی خوش و دلنشین داشت و با چنان سوز و گدازی آواز می خواند که قمر خردسال در جذبه‌ی صدای موسیقیایی او، از خود بی خود می‌شد و می‌کوشید تا در تنهایی آن چه از او شنیده بود را تقلید کند. او رفته رفته چنان در این کار استاد شد که افتخارالذاکرین که به استعداد نوه‌اش پی برده بود بخش هایی از مرثیه هایی را که خود می خواند به او آموخت و از آن پس، گه گاه او را به همراه به مجالس می برد و بیشتر دو صدایی اجرا می کردند . قمرخردسال در میان مردم به راه می افتاد و با همان صدای کودکانه اما زنگدار خود مرثیه های اندوه زده را تکرار می کردو با پاشیدن کاه و گلاب بر سر و روی زن ها و خواندن آواز تک صدایی توجه شنوندگان را به نبوغ خود جلب می کرد.

بعد از سفر مادر بزرگش به کربلا به خانه خاله اش که زن مجدالصنایع بود و بزرگان با آنها رفت و آمد داشتند ساکن تهران شد. مدّتها گذشت حالا قمر فصل پر شر و شور نوجوانی را میزبان می شود. شانزده سال بیشتر ندارد که با صدای خوشش، ترانه ها و تصانیف روزگار خود را که بیشتر، آهنگ هایی از درویش خان به همراهی اشعاری از ملک الشعرای بهار بوده را زمزمه می کند ، زمزمه می کرد تا آنکه در حدود سال 1299 شمسی شبی در محفل عروسی نوازنده تاری به همراه آوازخوان و یک نفر ضرب گیر مشغول اجرای برنامه در باغی مصفا بودند. حضار طلب تصنیفی در خواستی می کنند تا نواخته شود و این را توسط قمر به گوش نوازنده تار می رسانند. قمر هم خود، بر حسب خواهش اطرافیان بهمراه تار شروع به خواندن آن تصنیف افشاری می کند. با مطلع: بیا مرغ حق امشب فغان نماییم ~ فغانها ز جور زمان نماییم . در میان حاضران مردی خود را به قمر می رساند و از او می پرسد: دختر جان اسمت چیست؟

می گوید: قمر، آن مرد می گوید صدای خوبی داری و باید روی دستگاههای موسیقی به درستی کار کنی. این تصانیف را چگونه آموختی؟ قمر هم می گوید با شنیدن و تکرار.سپس آن مرد که کسی نبود جز آهنگساز و نوازنده گرانقدر تار، استاد مرتضی خان نی داوود، تار از دست مرد نوازنده می گیرد و بهمراه آواز قمر شروع به نواختن می کند. صدای گرم و رسای قمر به همراه تار شیوای مرتضی خان آنقدر مطلوب طبع حضار می افتد و برایشان کف می زنند که مجلس عروسی فراموش میشود. اینست آغاز زندگی هنری قمر الملوک.

قمر بر خلاف دیگر خوانندگان دوره قاجار راه خود به موسیقى را از میان دسته ها و مطرب هاى زنانه باز نکرد. او دخترى بود با صدایى جادوئى. آشنائى وى با مرتضى نی داوود سبب آشنائى وى با موسیقى جدى شد. او تحت تعلیم استادان موسیقى ( حاجی خان ضربی ، حسام السلطنه ، رکن الدین مختاری و درویش خان از طریق ارسلان درگاهی و رضا قلیخان نوروزی با شعر و موسیقی آشنا شد) قرار گرفت و به همین جهت است که او را جزو معدود زنانى می دانند که تنها ترانه خوان و ضربى خوان نبود و موسیقى آوازى را می شناخت و به نیکوئى می خواند.

قمر پس از شیدا و عارف و درویش در صحنه موسیقی ایران ظاهر شد و شاید بی آنکه خود دانسته باشد نقشی دشوارتر و دلیرانه تر از آنان ایفاء کرد . قمر در پرده ی ضخیم افکار ارتجاع شکافی پدید آورد . صدای دل نشین و هوش ربا و آگاهیهای فنی و هنری او از یکسو و استفاده از مضامین شورانگیز و انقلابی عارف و بهار از سوی دیگر به همراه موسیقی وزین ملی نه آنگونه در عصر قجری شهرت یافته بود به همراهی سرسختی دلیرانه اش در راه آواز خواندن بر صحنه ، وی را به جامعه ی متعصب و مرد سالار زمان خویش تحمیل کرد .

حالا کمپانی “his master’s voice” از بریتانیا راهی تهران می شود و اولین صفحات از صدای قمر ضبط می شوند.در همان زمان نماینده کمپانی پلیفون به منظور ضبط صفحه گرامافون به تهران می آید و پس از مذاکره با امیر جاهد قرار شد چند صفحه با صدای قمر ضبط کند . این ترانه ها و سرودها برای اولین بار با صدای قمر ضبط شد :

تا جوانان ایران به جان و دل نکوشند ، ای نوع بشر تا کی به ابنای وطن ، در ملک ایران / این مهد شیران ، هزار دستان به چمن ، بهار است و هنگام گشت ، در بهار امید .

از بهترین تصانیفی که قمر در صفحات گرامافون خوانده است می توان به “ز من نگارم” در ماهور از درویش خان با شعر بهار، “موسم گل” در مایه دشتی با شعر وحید دستگردی و اهنگی از موسی معروفی، “شاه من رحمتی به حال زارم” در مایه اصفهان با آهنگی از نی داوود و شعر پژمان بختیاری، “شمع و پروانه” با شعر سعدی و آهنگ نی داوود در بیات زند و چندین تصنیف زیبای دیگر که بیشتر آنها ساخته ذهن خلاق و پنجه توانمند استاد مرتضی نی داوود است اشاره کرد. از تصانیفی هم که ساخته مرحوم امیر جاهد بوده و به همراه تار  درگاهی اجرا کرده می توان به “امان از این دل” در سه گاه برای فوت ایرج میرزا، “در ملک ایران” در مایه دشتی، “هزار دستان به چمن” در چهارگاه،بهار است هنگام گشت” در بیات زند،به گردش فروردینبیاد مرحوم درویش در ماهور و دهها تصنیف دلنشین دیگر اشاره کرد که هم شعر و هم موسیقی هر یک را هنرمند گرانمایه شادروان محمدعلی امیر جاهد ساخته بود.

قهوه خانه ها با زحمت فراوان گرامافون میخریدند تا صدای قمر پخش کنند و به پشتوانه ی صدای قمر است که رادیو تأسیس میشود و به صدای قمر است که مردم در قهوه خانه ها و کافه ها جمع میشوند تا مانیفست های انقلابی بهار و عارف و ناله های سوزناک و دردناک زندگی را این بار از دهان این قُمری خوشخوان بشنوند و از این رو رادیو گسترش میباید و در ابعاد جامعه شناسی موج مهاجرت از روستا به شهر آغاز میگردد.

سال 1303 گراند هتل:

بیش از سه هزار نفر در خیابان لاله زار جمع شده اند. بین صحبت ها همه چیز هست ، اضطراب، تشویش، اشتیاق، تعجب. خبر در جمعیت پیچید “ آمد “ “ قمر آمد“. آوازه خوان جوان سر به زیر دارد . چشمها نگران اند. نمی دانند آخر این ماجرا چه خواهد شد. در سالن جای سوزن انداختن نیست . مردم منتظرند . پرده ی آلبالویی کنار می رود و قمرالملوک وزیری زاده ظاهر می شود . مردم باورشان نمی شود این سرآغاز دورانی نو است . باور کردنی نبود همانگونه که پس از گذشت هشتاد سال امروز نیز هیچیک از ما آنرا باور نخواهد داشت . ولی فقط یک زن ، فقط یک زن میتوانست چنین پولادین اراده ای را به نمایش عموم بگذارد.

اولین کنسرت خود را در سال 1303 در سالن گراندهتل واقع در خیابان لاله زار اجرا کرد قمر از خوانندگانی است که اولین بار با چادر و روبنده در گراند هتل-که مجلل ترین سالن تهران بود آواز خواند والبته چنین کاری در آن روزها متهورانه ترین و شاید خطر ناک ترین کاری بود که با توجه به تعصبات مذهبی امکان داشت. معذلک قمر الملوک با کمال بی باکی به روی سن آمد و آواز خواند. اما در آن جلسه از هر سه نفر یک نفر مامور نظمیه بود و در پشت درهای گراند هتل هم ده ها مأمور پلیس کشیک می دادند و تمام محوطه  لاله زار   قرق شده بود. هنگامی که در اولین جلسه که قمر خواند تحولی در عالم هنر ایران آغاز شد و شور و هیجانی در سالن تهران بر پا شد که تا آن زمان در تهران دیده نشده بود. قمر تمامی عواید کنسرت را به ایتام اختصاص داد.

حسن علوی کیا در مجله ره آورد چنین می نویسد : در سالهای 1325 یا 26 با عده ای از دوستان در خانه دکتر فرزین دندانپزشک دعوت داشتیم که قرار بود قمرالملوک وزیری هم در آن میهمانی شرکت کند همراه دکتر به سالن کنسرتی که قمر می خواند رفتیم و بعد از ساعت 10 شب سوار اتومبیل ما شد و گفت می خواستم خواهش کنم مرا به حدود اکبرآباد ببرید که قبول کردیم. وقتی به آنجا رسیدیم به یکی از باغ های قدیمی وارد شد و داخل ساختمان توی اتاقی رفت که محل سکونت باغبان بود. پنجره ای به خارج داشت که داخل اتاق دیده می شد. قمر وارد اتاقی شد که یک زن و مرد جوان با دو بچه زیر کرسی نشسته بودند. قمر یکی از بچه ها را که ظاهرأ بیمار بود بغل گرفت و بوسید و کیف پول خود را باز کرد و یک بسته اسکناس در آورد و روی کرسی گذاشت. معلوم شد مزد آن شب را به این خانواده داده است. قمر وقتی بیرون آمد عذرخواهی کرد و گفت مادر این بچه بیمار سالها به من خدمت کرده و من هر شب به آنها سر می زنم.

این کنسرت با همراهی ابراهیم خان منصوری و مصطفی نوریایی (ویلن)، شکرالله قهرمانی و مرتضی نی داوود (تارحسین خان اسماعیل زاده (کمانچه) و ضیاء مختاری (پیانو) در گراند هتل برگزار شد. در همین کنسرت بود که وی برای اولین بار تصنیف جاودان مرغ سحر را خواند.

مرغ سحر ناله سرکن / داغ مرا تازه تر کن / ز آه شرر بار این قفس را / بر شکن و زیر و زبر کن /…

این تصنیف از آن پس به آوای مظلومیت توده ی رعیت ایرانی تبدیل شد و آهنگی جاودانه که پس از سرود ای ایران بسیار از گلوی زن و مرد این سرزمین خوانده شد.

دختری که در فقر و بی پناهی با مادربزرگ خود در محلهء سنگلج از همان آغاز کودکی و با صدای لطیف اش مرثیه خوانی می کرد، امروز در سالن گراند هتل نه تنها برای زنها ، که برای همه میخواند.

همانطور که نخستین ترانه ضبط شده او به دلایل سیاسی جمع آوری و نابود شده است. نی داوود معتقد است که همان اولین کنسرت کافی بود تا قمر الملوک به مردم معرفی شود. « بعد از پایان کنسرت،هرکس دیگری را می دید، از قمر می گفت و می پرسید. ترانه هایش را حفظ می کردند و می خواندند. بعد از این کنسرت قرار شد در “سینما پالاس” که جای بیشتری داشت کنسرت بدهیم. شبی که این کنسرت برگزار شد، از چهارراه اسلامبول تا چهارراه لاله زار، جمعیت، خیابان را بند آورده بود. صندلی ها را چند ساعت قبل از آغاز کنسرت پر کرده بودند و در کنار صندلی ها صدها نفر ایستاده بودند. وقتی به خیابان اسلامبول رسیدیم راه عبور نداشتیم. در سینما را بسته بودند. اما مگر مردم می رفتند!… » سیستم استبدادی مانند همیشه ایام از خروش توده ها در هراس می افتد. رفت و آمدها، همگی مختل شده و سرانجام،گروه به همراه قمر روی سن می رود. نی داوود می گوید که در این کنسرت، قمر با خواندن همان ترانه ای شروع کرد که شب عروسی خوانده بود. « این ترانه آنقدر بر دل مردم نشست که سال ها بر سر زبان ها بود. از همان شب، قمر با مردم یکی شد و تا آخرین لحظات زندگی نیز از مردم فاصله نگرفت. برای مردم می خواند و برای مردم زندگی می کرد. آنچه داشت متعلق به همه بود و آنچه را به خاطر صدای بی نظیرش می گرفت، بی دریغ بین مردم تقسیم می کرد.

قمر در سال 1308 به نفع شیر خورشید سرخ کنسرت داد و عواید آن به بچه های یتیم اختصاص داده شد. وی از گردآوری زر و سیم پرهیز می کرد و به اصطلاح اهل فن گردآوری، از (عقل معاش) بی بهره بود. درآمدهای بزرگ و هدایای گران را به دست نیامده از دست می داد. اندرزهای مشفقانه دوستان نیز در او مؤثر نیفتاد و حتی در هنگام تنگدستی نیز گشاده دستی را از دست نمی نهاد.

خیلی زود، اشعار ملی و میهنی با صدای قمر نقل هر معبر و هر محفل ایران آن روزگار می شود. روح مبارزه و تحول در بسیاری از اشعار آوازهای او موج می زند. ایران در حال پوست انداختن است. گذار از سنت به تجدد در مسیری سنگلاخ پیش می رود. قمر می خواند و می خواند : ” موسم گل” ، “شاه من رحمتی به حال زارم” ،”شمع و پروانه“. و تصانیفی که   می سازد : “در ملک ایران”،”هزار دستان به چمن”،”بهار است هنگام گشت” ، “به گردش فروردین”( به یاد درویش) قمر در سوگ ایرج میرزا در دستگاه سه گاه اوضاع اجتماعی،سیاسی میهن مارا چنین فغان می کند:

” امان از این دل( برای خاموشی ایرج میرزا) : امان از این دل که داد / فغان از این دل که داد/…./ تا کی به هر انجمن نیلی کنم پیرهن / نوشم به یاد وطن، جامی پر از خون /…/ ساقی به پا خیز،شوری برانگیز/ مطرب بزن چنگ، چنگی دلاویز/….

اما او همچنان همه چیزش را به پای مردم می گذارد . او از نخستین هنرمندانی بود که در سال 1306 برای بزرگداشت یک هنرمند از کارافتاده (شکرالله همدانی) و به نفع او کنسرت داد. در اوج شهرت برای مردم عادی آواز می خواند ، برای یتیمان ، فقرا و رعیت. او هرچه دارد به یتیمان می بخشد و هر روز محبوب تر می شود.

قمر در آستانه 20 سالگی، نخستین کنسرت خود را در تالار گراند هتل، در خیابان لاله زار تهران برگزار می کند. کنسرتی سرنوشت ساز نه تنها برای او، که برای جامعه زنان هنرمند ایران. این کنسرت را می توان- و باید- یک حادثه بزرگ تاریخی به حساب آورد. حادثه ای که اهمیتی چند وجهی دارد. قمر به هنگام نخستین کنسرت خود که در آن ” بی حجاب ” ظاهر شده بود، سر و کارش به نظمیه افتاد

این ماجرا اگر چه برای او خوشایند نبود، ولی بهرحال سر و صدایی کرد که در نهایت به سود موسیقی و جامعه زنان بود. قمر خود دربارهً نخستین کنسرتش می گوید : ” … آن روزها، هر کس بدون چادر بود به کلانتری جلب می شد. رژیم

مملکت تغییر کرده و پس از یک بحران بزرگ دورهً آرامش فرا رسیده بود مردم هم کم کم به موسیقی علاقه نشان می دادند. به من پیشنهاد شد که بی چادر در نمایش موزیکال گراند هتل حاضر شوم و این یک تهور و جسارت بزرگی لازم داشت. یک زن ضعیف بدون داشتن پشتیبان، میبایست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بی حجاب در صحنه ظاهر شود. تصمیم گرفتم با وجود مخالفت ها این کار را بکنم و پـیه کشته شدن را هم به تن خود بمالم. شب نمایش فرا رسید و بدون حجاب ظاهر شدم و هیچ حادثه ای هم رخ نداد، و حتی مورد استقبال هم واقع شدم و این موضوع به من قوت قلبی بخشید و از آن به بعد گاه و بیگاه بی حجاب در نمایش ها شرکت می جستم و حدس می زنم از همان موقع فکر برداشتن حجاب در شرف تکوین بود … ” . او نخستین زنی بود که بعد از قره العین بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد. و می گفت:

مرمرا هیچ گنه نیست به جز آن که زنم زین گناه است که تا زنده ام اندرکفنم

ساسان سپنتا در مورد کنسرت قمر می نویسد: در اولین کنسرت

ى که داد به کلانترى جلب شد و به او تاکید کردند و التزام گرفتند که بى حجاب ظاهر نشود و بدون اجازه ى شهربانى صفحه ضبط نکند.

لابد اینگونه می توان گفت قمر نخستین زنی بود که توانست با گستاخی بسیار مزرهای ممنوع را در ایران درهم بشکند از آن پس قمر الملوک وزیری به شهرتی همپایه با استعداد شگرف و هماهنگ با صوت جادویی خود رسید شهرت او روز افزون گشت. مردم برای دیدن او سر و دست می شکستند . برایش کنسرت ها تدارک دیده می شد و بلیت این کنسرت ها به بهای بسیار بالا ، بین 20 تا 25 تومان – یعنی برابر با حقوق ماهانه ی یک کارمند عالیرتبه ی آن زمان – به فروش می رسید و این مبلغ در بازار سیاه گاه چند برابر می شد در همین زمان بود که علی وکیلی ، بنیان گذار سینما سپه تهران ، برای او کنسرتی شش روزه ترتیب داد که این شش روز به علت استقبال بی سابقه ی مردم به شش هفته کشید بلیت های این کنسرت به 50 تومان هم رسید و حتی در شب های آخر بسیاری ازکسانی که بلیت نشستن به دست نیاورده بودند، تا پایان برنامه ، کنار سالن سراپا گوش ایستاد ند مردم که در تمام مدت خواندن او نفس نمی کشیدند ، بعداز پایان خواندن آنقدر شگفت زده می گشتند که بی توجه به ف

اصله ی خودشان و صحنه – با شور و هیجان – آنچه از پول طلا و اسکناس و انگشتری و گردن بند و طوق و خلخال به همراه داشتند ، به سوی او پرتاب می کردند. قمر هم این مردم را دوست می داشت و می دانست که متعلق به آنهاست

قمر از همان آغاز کار، خط خود را یافته بود . پس تمامی این هدایا را می پذیرفت و برای مردم پایین تر به هزینه می رساند ؛ خانه های کوچک می خرید و برای دخترکان تنگدست جهیزیه مردم بی خانمان سر پناه می داد ، بدهی مقروضان را می پرداخت برای بیمارستان ها تخت می خرید و بطور کلی می توان گفت که این سرمایه های متراکم در دست های مهربان او به گردش در می آمد.

وسعت صدای قمر در اجرای تحریرها در بم و اوج ، نشانه توان او در خوانندگی بود. حدود راحت آواز او برای اجرا و خواندن تزیینات ملودی آواز مانند تحریرهای مختلف و تکیه های مسلسل و غیره در تونهای پیرامون Sol3 و Sol4 یعنی حدود فرکانسهای 293HZ تا 785HZ بود. به همین مناسبت عشاق دشتی با اصفهان را غالبآ در پرده بم نمی خواند و تحریرهای آن را در اوج صدا یعنی نوت Si3 تا نوت Fa4 می توانست ادا کند.در گوشه هایی مانند حجاز یا عراق اوج صدای او به خوبی نمایان می گشت و در خشندگی خود را ظاهر می ساخت. از این جهت از خوانندگان قدیم زن فقط روح انگیز با او قابل مقایسه است.

قمر هم که برای این مردم حاضر بود جان فدا کند راهی شهرستان‍ها شد و به هر شهری که وارد می‍شد براستی غوغایی بر پا می‍کرد:

در یکی از شهرستانها پس از سه شب اجرای کنسرت ، فرماندار در مقابل مردم جبهه گرفت و دستور لغو برنامه های شب بعد را صادر کرد، اما جاذبه‍ ی وجود و حضور قمر آنقدر زیاد بود که مردم فرماندار را از شهر بیرون کردند…

در زنجان ، هنگام اجرای برنامه آنقدر گل بروی صحنه ریختند که قمر در میان آنها ناپدید شد…

در کرمانشاه مسؤلین حاضر نشدند سالن را در اختیار قمر و گروهش قرار دهند ، او که در اتاقی در یکی از هتل‍ها ساکن شده بود بر بالکن مشرف به خیابان ایستاد و از همان جا برای مردم آواز خواند…

در همدان که تبعیدگاه عارف قزوینی شاعر و تصنیف سرای مردمی بود (و اصلاً قمر بیشتر بخاطر او به آنجا رفته بود) یکی از شورانگیزترین کنسرت‍های قمر بر گزار گردید. عارف با چهره ‍ای تکیده در این کنسرت حضور یافت. قمر پیش از شروع برنامه از او با احترام کسب اجازه نمود، عارف باحرکت آرام سر به او پاسخ گفت، آنگاه قمر آغاز خواندن کرد ، از همیشه سحرانگیزتر… و عارف تا پایان خواندن گریست. برنامه که پایان یافت ، سینه ریزهای طلا و گلدان‍های نقره بود که به سوی او سرازیر گردید قمر تمام هدایا را با افتخار به عارف پیشکش نمود، اما عارف با عزت نفسی که در خود داشت نپذیرفت ، و قمر هدایا را از سوی عارف میان فقرا قسمت کرد…

می‍گویند روزی قمر سوار بر درشکه می‍خواسته به جایی برود که درشکه از جلوی قهوه خانه ای که صدای قمر را پخش می‍کرده ، رد می‍شود. درشکه چی آهی می‍کشد و می‍گوید: چه می‍شد خدا به من هم پولی می‍داد تا می‍توانستم قمر را برای عروسی پسرم دعوت کنم. قمر بلا فاصله می‍گوید: خدا را چه دیده ای ، شاید قمر در عروسی پسر تو هم آواز بخواند. درشکه چی از سر ِ حسرت آهی می‍کشد تا پولدارهایی مثل تیمورتاش‍ها و حاج ملک التجارها باشند ، کجا دست ما به دامان قمر می‍رسد؟ قمر پس از دلداری درشکه چی بگونه ای که دو دوست با هم به گفتگو می‍نشینند ، از کم و کیف عروسی و زمان و مکان خانه عروسی با خبر می‍شود و می‍فهمد که عروسی در خانه ای در جنوب شهر و دو روز دیگر است.

دو روز دیگر ، بعد از ظهر همه مقدمات یک جشن با شکوه را از فرش و قالی و میز و صندلی و شیرینی و میوه و برنج و روغن و دیگ و دیگبر و ظرف و ظروف آماده می‍کند و به چند نفر می ‍دهد که به خانه عروسی ببرند. کارگزاران در پیش چشمان حیرت زده درشکه چی و اهل خانواده، خانه را به نحو زیبایی می آرایند و چراغانی می‍کنند. طرف‍های غروب قمر وارد خانه عروسی می‍شود ، با ورود او شور و غوغایی در در و همسیگان در می‍گیرد، بلوایی به پا می‍شود ، مردم برای دیدن او به پشت بام‍ها هجوم می‍برند ، درشکه چی که تازه موضوع را در یافته است ، می‍خواهد از شادی و شرمندگی خود را روی پاهای قمر بیاندازد ، اما قمر نمی‍گذارد و می‍گوید نگفتم خدا بزرگ است ، این هم قمری که آرزویش را داشتی و بدان که من هرگز یک شاخه موی شماها را با صد تا از آنها که گفتی عوض نمی‍کنم. آنگاه پس از خواندن چند دهن آواز جانانه و هدیه دادن به عروس و داماد ، به مطرب‍ها می‍سپارد تا آنجا که ممکن است بزنند و بخوانند و عروسی را گرم و نرم کنند و مجلس را ترک می‍کند.

 

آقای بدیع زاده نقل می کرد:”قرار بود نماینده کمپانی

پلیفون که برای اولین بار صدای قمر را در صفحه ضبط کرده بود مبلغی به عنوان حق الزحمه به قمر و آقای امیرجاهد بپردازد. نماینده کمپانی به عذر اینکه اعتبار موجود تمام شده است مسأله پرداخت دستمزد را به فرصت دیگری موکول کرده بود و موضوع توسط آقای امیرجاهد دنبال می شد.

روزی قمر و امیرجاهد که از ساختمان کمپانی پلیفون مراجعت می کردند، به کوچه ای می رسند که چند طفل بی سرپرست و یتیم مشغول گدایی بودند. قمر پولی به آنها میدهد و از حال یک یک آنها جویا می شود. وضع رقّت بار این کودکان قلب حساس و رؤوف قمر را به درد می آورد و به امیر جاهر می گوید:”بیا این بچه ها را ببریم و پرستاری کنیم.” امیرجاهد پاسخ می دهد:”حالا که اصرار داری بگذار وقتی پول صفحات را از کمپانی گرفتیم این نیت را عملی کنیم.” قمر این پیشنهاد را می پذیرد و کودکان را امیدوار می سازند و می گذرند. این نخستین اقدامی است که قمر بنا به نیاز دل و خصیصه انسان دوستی اش با اولین عایدی خود بدان دست می زد.

آقای بدیع زاده باز هم نقل قول می کند:”زن و مرد تنگدستی از استیصال و درماندگی دختر دو ساله خود را سر راه می گذارند و خودشان در گوشه ای او را زیر نظر می گی

رند. قمر این طفل را می بیند و دلش به حال او می سوزد و او را به منزل می برد و به تربیتش می پردازد. چند روز بعد، پدر دختر به دیدار قمر می رود و مبلغی از وی می گیرد و شرط می کند که دیگر به دیدن دخترش نیاید. دخترک بزرگ می شود و به رشد می رسد. روزی همان مرد تهی دست به منزل قمر می آید و می گوید آمده ام دخترم را بگیرم. قمر پس از صحبتهای بسیار پیرمرد را راضی می کند که پنجاه تومان بگیرد و از حق خود صرفنظر نماید

در شماره 74 مجله ایران شرحی درباره مجلس عروسی همین دختر نوشته شده که نقل آن در آنجا بی مورد نیست:”قمرالملوک وزیری ماه درخشان هنر ما شبی در عروسی دختری که از سر راه برداشته و بزرگ کرده و به خانه شوهر می فرستاد مجلس آرا بود. اواسط شب داور وزیر عدلیه وقت به سراغ قمر می فرستد و او را به خانه اش می خواند. قمر

نمی پذیرد. داور کلاه پهلوی مرسوم آن زمان را از لیره پر می کند و برایش می فرستد که بیاید.

مجلس عروسی در حیاط برگزار می شد و قمر کنار چاه بزرگ و پر آبی ایستاده بود و آواز می خواند، کلاه پر از لیره را گرفت و به چاه انداخت و گفت: من یک موی دخترم را به هزار لیره نمی فروشم و امشب مجلس دخترم را سرد نمی گذارم.”

در حدود 1309 ه.ش سفری به خراسان کرد و سرلشکر امان الله جهانبانی از او تقاضا کرد برای کمک به آرامگاه فردوسی که قرار بود برای بزرگداشت هزارمین سال تولد شاعر ساخته شود کنسرت بدهد قمر پذیرفت. قمر می گوید:”امیر(جهانبانی) به مناسبت کنسرت مذکور که به طور افتخاری آواز خوانده بودم از من تشکر کرد. با اینکه جهانبانی برای ساختن آرامگاه فردوسی زحمت کشید، با این وصف بسیاری از پولها را رندان خوردند. در آن سفر به زیارت آرامگاه کلنل محمد تقی پسیان که در زمان حیاتش به او ارادت داشتم رفتم. از سفر خراسان آنچه دریافت داشتم یک قالیچه یادگاری بود که یکی از دوستانم (مرحوم استاد “عمو اقلی” مشهور ترین بافنده فرش در قرن اخیر) بمن هدیه داد و یک دست لباس افغانی که صولت السلطنه بیاد

گار سفر مذکور به من بخشید. نویسنده مشهور عبد الرحمن فرامرزی در تایید مطلب فوق می نویسد:”شبی در مشهد کنسرتی داده بود. چهار هزار تومان از این کنسرت در آورده تمامآ به خیریه داده بود.” کدام خواننده است که امروزه چنین کاری بکند؟ 4000 تومان در سال 1309 .فقط حاصل یک شب کنسرت قمر. خودتان قضاوت کنید و بدانید مقام هنری و انسانی چنین زنی را.

برای مردم می خواند وبرای مردم زندگی می کرد . آنچه داشت متعلق به همه بود وآنچه را بخاطر صدای بی نظیرش می گرفت ، بی دریغ بین مردم تقسیم می کرد . او می دانست وقتی مورد احترام مردم قرار خواهد گرفت که برای مردم گام بردارد وهنرش رادرخدمت مردم بگذارد . خرید 70تخت خواب برای پرورشگاه ازمحل اولین عایدی صفحاتش ، صرف درآمد کنسرت هایش به نفع فقرا ، بزرگ کردن چند کودک بی سرپرست ، فروش خانه های خود درخیابان جامی ومخصوص به نفع مردم فقیر ، شاید نمونه های کوچکی ازسخاوتمندی بی دریغ اوباشد .

ساسان سپنتا می نویسد: سبک صداى قمر صاف و داراى جاذبیت و درخشنده بود. او از عهده ى خواندن آواز و تصنیف به خوبى بر می آمد. وسعت صداى قمر در اجراى تحریرها در بم و اوج نشانه ى توان او در خوانندگى بود. طنین صداى قمر خاص خود او بود

ه است. چون از اول با ساز پرده دار (تار) تمرین کرده بود نت هاى گام را به خوبى ادا کرده و بر اثر نوع بازتاب مطبوع صوت در حفره هاى صوتى فوق حنجره ى آواز او زنگ و درخشندگى خاصى داشت. برخى خوانندگان بعدى که در رادیو به اجراى برنامه مى پرداختند اکثر بر اثر وجود میکرفن و دستگاه هاى تقویت کننده کمبود دامنه ى صداى خود را با نزدیک خواندن در میکرفن جبران می کردند، در حالیکه صداى پردامنه قمر گاه در هواى آزاد و سکوت شب تا فواصل زیاد شنیده مى شد.به هنگام آواز دهان او کمى باز بود و به آرامى و متانت با قیافه اى آرام می خواند و صداى آهنگین و درخشان و خوش طنین او بر شنونده تاثیر می نهاد.

بعد از تاسیس رادیو تهران در سال 1319 خورشیدى قمر از جمله اولین خوانندگانى بود که با رادیو همکارى می کرد. در مقاله ى حسینعلى ملاح در مجله پیام نوین آمده است: نخستین ترانه اى که قمر در سال 1319 در رادیو اجرا کرد تصنیفى است که آهنگ آن را موسى معروفى و شعرش را دکتر نیر سینا ساخته اند. ترانه ى دیگرى که قمر در رادیو خواند و شهرتى یافت، تصنیفى است که آهنگ آنرا مرتضى نی داوود ساخته و شعرش را دکتر نیر سینا سروده است. مطلع شعر این ترانه ى زیبا نیز چنین است: زدختر زیبا، به جز حسن و دلبرى مخ

واه / شنیده اى هرگز، کسى خواهد به جز روشنى ز ماه؟

همکارى با رادیو ادامه داشت تا زمانى که قمر متوجه شد دیگر صدایش شکسته شده و آن لطف و جذابیت روزگار جوانى را ندارد. براى این که به محبوبیت خود لطمه وارد نکند از این زمان همکارى با رادیو را ترک گفت و گوشه ى عزلت گزید.

ساسان سپنتا می نویسد: در مواقعى که با ارکسترهاى فوق همکارى می کرد رادیو قدر او را نشناخت. از این دستگاه دل خونى داشت. ناملایمات به اندازه اى بود که او را آزرده می کرد و مجبور بود براى امرار معاش در کافه ها نیز بخواند. بعد از کسالت دیگر هیچگاه نتوانست بخواند. متاسفانه نوارهاى سابق او با ارکستر معارفى را رادیو پاک کرد و با این خیانت بزرگترین لطمه را به گنجینه ى هنر آواز فراهم آورد.

از آن به بعد دیگر کسی از قمر اثری نشنید. بیماری قلبی و سکته

های توأم دیگر، آه از نهاد زنی بر می آوردند که زمانی برای حضور در کنسرت هایش سر و دست می شکستند و از در و دیوار بالا می رفتند. زنی که شاید می توان او را ثروتمندترین افراد در تاریخ ایران دانست ولی به دلیل صفات والای اخلاقی و انسانی خاصی که در وجود او بود تمامی آنچه را در طول سالیان عمر هنری خود کسب می کرد بی درنگ در اختیار نیازمندان و یتیمان و افراد بی بضاعت قرار می داد

قمر انسانی بزرگوار و درویش منش بود و با اینکه می توانست از زندگی مرفه ای برخوردار باشد ، ولی به دلیل کمکهای بیش از اندازه اش به نیازمندان ، خود در اواخر عمر در تنگدستی بسر برد .

قمر در آخرین سال هاى عمر خویش در سال 1330 در فیلم مادر ساخته اسماعیل کوشان شرکت کرد و در صحنه اى آوازى در چهارگاه خواند. دیگر بازیگران فیلم عبارت بودند از دلکش، آلک بیجانیان، جمشید مهرداد، عبدالله بقایى، حبیب الله مراد، زینت نورى. قمر براى این فیلم تنها دو هزار تومان دریافت کرد که آن هم خرج یتیمان شد. این فیلم بع

دها به ادعاى پارس فیلم در آتش سوزى از بین رفت

در جوانی پس از آشنائـی با استاد مرتضی نی‌داود با ردیف موسیقی ملی آشنا شد و راهش را برای کسب تجربیات از استادان دیگر هموار ساخت. کار پیشرفت قمر در مدتی کوتاه به آنجا رسید که کمپانی «هیز ماسترز ویس» به خاطر ضبط صدای او دستگاه صفحه پر کنی به تهران آورد. بعد از آن کمپانی «پولیفون» هم آمد. به گفته ساسان سپنتا ۲۰۰ صفحه از قمر ضبط شده است.

نی داود” میگفت : یک شب در خانه “تیمور تاش” وزیر دربار مقتدر “رضا شاه” که تازه تاجگذاری کرده بود، دعوت داشتیم، جمعی از رجال و شخصیت های معروف در آن مجلس حضور داشتند و اواسط شب ناگهان “رضا شاه” وارد مجلس شد و ما که انتظار نداشتیم با شاه روبرو شویم، تا حدودی دست پاچه شدیم . شاه که متوجه این مسئله شده بود، در حالی که شنل آبی را از دوش خود برمیداشت، با صدای پرآهنگش خظاب به من و برادرم ( مرتضی ) گفت : “ادامه دهید” و ما دستور شاه را اطاعت کردیم .

جالب اینکه آنشب بی آنکه قصد خاصی داشته باشیم، ترانه (مرغ سحر ) را نواختیم . مرغ سحر که آهنگش از “مرتضی” و من و اشعارش از “ملک الشعرای بهار” است در واقع ترانه ای است که استاد “بهار” برای مخالفت با “رضاشاه” سروده است .

بهار در دوره چهارم مجلس جزو طرفداران “رضا خان سردار سپه” بود اما پس از به قدرت رسیدن او، احساس کرد که شاه، حکومت دیکتاتوری بوجود آورده است، بنابراین راهی جز مخالفت نبود و چه راهی بهتر و موثرتر از سرودن شعر، بر روی آهنگی که در آن روزگار زبان به زبان و سینه به سینه حفظ شد و امروز هنوز یکی از برجسته ترین و قشنگ ترین

ترانه هاست. وقتی هنر نمایی “قمر” تمام شد، “رضا شاه”، کمی با رجال حاضر در مجلس گفتگو کرد، بعد هم به سراغ ما آمد و، “قمر” و “مرتضی” و مرا، مورد محبت قرار داد و رفت .

پس از رفتن او “تیمورتاش” با چهره ای برافروخته، به مرتضی، اعتراض کرد که چرا این آهنگ را اجرا کرده است . “قمر الملوک” فورا جواب داد که این پیشنهاد من بود و گناهی متوجه برادران “نی داود” نیست . به این ترتیب، “قمر” ما را از یک مخمصه بزرگ نجات داد و گر نه ممکن بود “تیمورتاش” من و برادرم را به زندان بیاندازد .

چند ماه پس از آن شب بود که ترانه (مرغ سحر) بر سر زبانها افتاد و عجیب اینکه بخاطر شخصیت “قمر” شهربانی “مختاری” در صدد جمع آوری صفحه برنیامد و (مرغ سحر) به تعداد زیاد و به قیمت گزاف بفروش رسید . (کتاب “خاطراتی از هنرمندان، تالیف پرویز خطیبی، چاپ اول، ص 22-21، به اهتمام فیروزه خطیبی )

قمر نخستین کنسرت خود را در سال ۱۳۰۳ برگزار کرد. روز بعد نظمیه از او تعهد گرفت که بی حجاب کنسرت ندهد.

قمر عواید کنسرت را به امور خیریه اختصاص داد. ق

مر در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عواید آن را صرف آرامگاه فردوسی نمود.

در همدان در سال ۱۳۱۰ کنسرت داد و ترانه‌هایی از عارف خواند. وقتی نیرالدوله والی خراسان چند گلدان نقره به او هدیه کرد آن را به عارف پیشکش نمود. با این که عارف مورد غضب والی و دستگاه رضاشاه بود. در سال ۱۳۰۸ به نفع شیر و خورشید سرخ کنسرت داد و عواید آن به بچه‌های یتیم اختصاص داده شد.

گشایش رادیو در سال ۱۳۱۹ صدای قمر را به عموم مردم رساند. عارف قزوینی و ایرج‌میرزا و تیمورتاش وزیر دربار، شیفته او شده بودند. با این‌همه قمر از گردآوری زر و سیم پرهیز می‌‌کرد و درآمدهای بزرگ و هدایای گران را به فقرا و محتاجان می‌داد.

قمرالملوک وزیری در سالهای آخر عمر در اتاقی که فرش نداشت زندگی می کرد. به شدت بیمار بود. حتی کسی را نداشت که برایش غذا بپزد. دوستداران قمر برای او پولی جمع کردند که حدود 12 هزار تومان شد تا خانه ای در تهران پارس بخرد. پول را ب

ه قمر دادند و چند روز بعد بدیدار او رفتند که او را یاری کنند تا خانه را بخرد، معلوم شد تمام آن پول را به بچه یتیمی داده که قمر سرپرستی او را بر عهده داشته است تا برای خود خانه ای بخرد و پس از قمر در آن خانه زندگی کند.

پس از دومین سکته در منزل دختر خاله خویش ، همانجایی که دوران طلایی خود را شروع کرد ، درگذشت. آشنایان و همسایگان جنازه ی ماه بانو را بر دوش می گیرند . بی نوایان ناله سر می دهند . یتیمان دوباره یتیم شده اند. دیگر کسی نیست که دست نوازش بر سر یتیمان بکشد . دیگر کسی نیست که برای دختران دم بخت جهیزیه تهیه کند دیگر کسی نیست که پسران فقیر را داماد کند.

قمر الملوک وزیری، این بانوی هنرمند و قمری باغ الحان و نغمات ایران در ساعت یازده شب جمعه 14 مرداد ماه 1338 شمسی در سن 54 سالگی در حالی در بستر بیماری به لقاء محبوبش شتافت که دلهای ماتم گرفته و اشکهای لرزان دهها مرد و زن و پسر و دختر تحت تکفل وی (و در حقیقت به قول قمر پسران و دخترانش) پشت جنازه او بودند و بس. خودش می گفت:من هیج نمی خواهم فقط هر وقت یاد من افتادید لحظه ای چشمان خود را بندید و بگویید: قمر! روحت شاد.

روزدفن جنازه را حتی به قبرستان هنرمندان ظهیرالدوله

هم راه نمی دهند. مگر با اصرار و پافشاری عده ای از نزدیکان. از خیل هنرمند نمایان خبری نیست. مردم عادی هستند و تنها چند چهرهء آشنا: مرتضی نی داوود – حسین تهرانی- ذبیحی – بدیع زاده . هنرمندان مرثیه می خوانند و مردم گریه می کنند.

تنها نه قمر بود هنرمند به عالم

روح ملکی بود که در جسم بشر رفت

نوشته روی سنگ قبر:

تنها نه قمر بود هنرمند به عالم روحم ملکی بود که در جسم بشر رفت آتشی درسینه دارم جاودانی عمر من مرگست نامش زندگانی رحمتی کن ک

ز غمت جان می سپارم بیش از این من طاقت هجران ندارم بانو قمرالملوک وزیری تولد سال 1284 شمسی وفات 14 مرداد ماه

در وصف بانوی آواز:

استاد محمدحسین شهریار غزل زیبائی را در مدح این شیر زن خوش صدا و گشاده دست سروده است.

از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست

آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست

آهسته به گوش فلک از بنده بگوئید

چشمت ندود اینهمه یکشب قمر اینجاست

آری قمر آن قـُمری خوشخوان طبیعت

آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اینجاست

شمعی که بسویش من جان سوخته از شوق

پروانه صفت باز کنم بال و پر اینجاست

تنها نه من از شوق سراز پا نشناسم

یکدسته چو من عاشق بی پا و سر اینجاست

مهمان عزیزی که پی دیدن رویش

همسایه همه سر کشد از بام و در اینجاست

ساز خوش و آواز خوش و باده دلکش

ای بیخبر آخر چه نشستی خبر اینجاست

آسایش امروزه شده درد سر ما

امشب دگر آسایش بی درد سر اینجاست

ای عاشق روی قمر ای ایرج ناکام

برخیز که باز آن بت بیدادگر اینجاست

آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود

باز آمده چون فتنهً دور قمر اینجاست

ای کاش سحر ناید و خورشید نزاید

کامشب قمر اینجا قمر اینجا قمر اینجاست

همچنین استاد بنان در وصف این بانو فرموده: قمرالملوک ام کلثوم ایران است !

نقل قول :

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن